چکاب یک ماهگی
امروز من و مانی البته به همراه مامان جون( مامان بابا نیما ) رفتیم برای چکاب و معاینات یک ماهگی .یعنی امروز مانی جوجو ۳۳ روزه شده. از وقتی که از خونه حرکت کردیم آقا مانی خوابید تا وقتی نوبتش رسید برای گرفتن وزن و قد و... وااااااااااااااااای خدا جون باورم نمی شد اون جوجو که موقع تولدش اونقدر کوچولو و ریزه میزه بود (۲۶۱۰ گرم ) حالا شده ۴۲۵۰ گرم ، قدش هم شده بود ۵۵ سانتیمتر . خانوم دکتر که خیلی راضی بود . ماشااله چقدر زود میگذره . به همین سرعت زمان میره و یه روز میبینم که ایشااله آقا مانی برای خودش مردی شده... امیدوارم همیشه سلامت باشه ... ...
نویسنده :
ღ نانی ღ
20:07
عکسهای مانی کوچولو
البته چون با موبایل عکس گرفتم خیلی کیفیت خوبی ندارن . ولی چون میدونم بعضی از دوستان میخوان زودتر عکس نی نی ما رو ببینن فعلا به همین عکسها قناعت کردیم تا بعد... اولین روز تولد مانی ۱۲/۱۲/۱۳۸۹ ...
نویسنده :
ღ نانی ღ
18:24
سفره هفت سین سال 1390
قول داده بودم عکس سفره هفت سین امسال رو که مانی کوچو هم کنار ما هست، بذارم تو وبلاگ تا یادگاری بمونه. اینم از عکسهای امسال... ...
نویسنده :
ღ نانی ღ
17:59
روز تولد تو ، روز تولد دوباره من و بابا
پنجشنبه 1389/12/12 ساعت 45/6 صبح رسیدیم بیمارستان . خیلی نگران بودم و از طرفی هم هیجان زده و خوشحال و مشتاق دیدن فرشته ای که 9 ماه با من زندگی کرد و جزئی از وجودم شده بود . موجودی که من هنوز ندیده بودمش ولی دیوانه وار عاشقش بودم ، حالا قرار بود اونو بغلش کنم . به اتفاقاتی که قرار بود بیفته فکر میکردم . همه چیز برام غریب بود . ساعت 30/7 با همه خداحافظی کردم و رفتم بلوک زایمان ، وجودم پر از شوق بود ، من نفر سومی بودم که باید آماده میشدم برای عمل . تا ساعت 9 منتظر موندم هنوز بابا نیما رو ندیده بودم آخه رفته بود دنبال کارهای پذیر...
نویسنده :
ღ نانی ღ
9:17
پسر برفی
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm...
نویسنده :
ღ نانی ღ
18:21
فردای قشنگ...
سلام پسر نازم . مثل اینکه واقعا به خودم رفتی ، خیلی عجولی و می خوایی زودتر بیایی پیش منو بابایی . آخه قرار بود ۲ فروردین بیایی پیشمون . با شیطونیای شما خانوم دکتر گفت ۱۴ اسفند باید زایمان کنم ولی بازم اونقدر نی نی ما عجوله که امروز دکتر گفت فردا حتما باید برم بیمارستان برای عمل . خیلی شب به یادموندنی شده . من و بابا نیما هم خوشحالیم و هم از هیجان نمیتونیم بخوابیم . همه برنامه ریزی من به هم خورد البته مشکلی نیست فقط مجبورم تا صبح بیدار بمونم کارهامو ردیف کنم. ساعت ۳۰/۶ صبح باید بیمارستان باشم. بعدا میام کامل خاطره بهترین روز زندگیمو برات می نویسم... ادامه دارد... ...
نویسنده :
ღ نانی ღ
15:25



