مانیمانی، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

❤ مانی...تنها بهانه زیستن ❤

نمودار رشد 7 ماهگی آقا مانی...

فندق مامان امروز بردمت برای چکاب ماهیانه ، قربونت بشم که همینجوری داری قد میکشی... بازم مثل همیشه خدا رو هزار بار شکر که همه چی عالی بود ، قد و وزنت هم خوب و طبیعی بودن. الانم اومدیم خونه مامانی و شما بعد از کلی خوشمزگی خسته شدی و خوابت برد. منم از فرصت استفاده کردم تا وبلاگتو آپ کنم. یه خبر داغم دارم که توی پست بعدی میزارم.... اینم از قد و وزن نازت      قد = 7٥ سانتی متر       وزن = ٩ کیلو                         ...
14 مهر 1390

نشستن مانی جوجو...

بلاخره بعد از چند روز تلاش تونستی چهار دست و پا بری . خیلی ذوق میکنی . مخصوصا اینکه همش دستت رو میگیری به وسایل اطرافت و بلند میشی . اون موقع هست که با صدای دورگه ای که از خودت درمیاری و مثل یه مرد کوچولو  پیروز شدنتو به همه نشون میدی . اونقدر شیطون شدی که دیگه حفاظ تخت رو می گیری و بلند میشی و از بالای اون اطرافت رو نگاه میکنی .  حالا که اینقدر بزرگ شدی که می تونی بشینی،  یکی از سرگرمیهای من اینه که سرم رو روی پاهای کوچیکت بذارم که حتی جای نصف کله ام هم نمی شه!!! این بازی بیشتر از اون که برای من شادی آور باشه برای توست که با خیال راحت به دسته های مو دسترسی داری خیلی راحت می...
13 مهر 1390

7 ماهگیت مبارک...

  از جنس کدام نور بودی ستاره من ؟ که جسارت با تو بودن در من جنبید و من چه عاشقانه به رویت لبخند زدم و تو چه مهربانانه لبخندم را پاسخ گفتی...              ماهگیت مبارک فندقم چقدر زود میگذره !!!!! تند تند تند تند... انگار همین دیروز بود توی بیمارستان تو رو بغل کردم ! باورم نمیشه الان اینقدر بزرگ شدی...! هر روز شیرین تر از روز قبلی   بزرگ شدنتو دوست دارم فندقم...          ...
11 مهر 1390

خاطرات اول مهر...

     دلم تنگه واسه بچه گیم واسه شادی های ساده و بی دلیل واسه اون روزایی که شوق اول مهر داشتم واسه دنیای کوچیک بچه گی واسه خنده های بچه گونه واسه بوی کتابهای نو واسه اشتیاق ِ ، گرفتن کتابهای درسی و هر روز دیدن تک تک صفحه هاشون واسه حیات مدرسه واسه بازی کردنهای بچی گیم واسه دوستام واسه کوله های کوچیک مدرسه و چند تا کتاب نازک توش، که با اشتیاق توش میذاشتم واسه فکر شب اول مهر که چه کتابی رو با خودم ببرم مدرسه؟ واسه فکر اینکه  کی ، خانوم معلم روز اول اسمم رو میخونه و چی ازم میپرسه؟ حتی واسه تکرار مدام کلمه حاضری که میخواستم روز اول با صدای بلند بگم تا مباد...
1 مهر 1390

نامه ای از طرف خدا...

      امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام" ، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی را به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی....
29 شهريور 1390