مانیمانی، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

❤ مانی...تنها بهانه زیستن ❤

اولین دست نوشته های جوجو

  ---ک گضپ/پر3 صطسسسسسسسسسسطرررررر /تنمط1یبخ÷ک1     هر کی تونست این متن خوشگل رو بخونه و ترجمه کنه با ما تماس بگیره و آدرس پستی خودش رو برامون بفرسته تا جایزه اش رو ارسال کنیم   ...
10 شهريور 1390

نمودار رشد 6 ماهگی آقا مانی

              مانی قند عسل 12 شهریور 6 ماهش تموم میشه و وارد ماه هفتم از زندگیش میشه. منتها چون مرخصی مامانش تموم میشه  و از شنبه باید بره سرکار، برای همین امروز من و مانی با بابایی  رفتیم برای واکسن. ولی واکسن نزدن گفتن زوده باید همون روز  بیارینش. ولی خب اندازه گیری قد و وزن انجام شد و خدا رو شکر ماشااله مثل همیشه همه چیز عالی و خوب بود.           قد = 73 سانتی متر وزن = 8 کیلو 200 گرم                    ...
8 شهريور 1390

اولین خرابکاری مانی جوجو...

    آقا مانی عاشق کنترل تلویزیون ، گوشی موبایل ، سیم و شارژر ، زیر صندلی و این جور چیزاست... دو روز پیش که بنده غافل شدم اومدم دیدم موبایلم تو دهنه ایشونه و پر از آب شده ، حالا هم صداش درنمیاد...   ...
6 شهريور 1390

مانی و بیسکوئیت مادر ...

  مانی جوجو یه هفته ای هست که دیگه سینه خیز با سرعت بالا میره. یواش یواش داره سعی میکنه چهار دست و پا بره. همین که ازش چشم برمیداریم غیبش میزنه. یا زیر صندلی رفته یا وسط آشپزخونه... کارم سخت تر شده بیشتر باید مراقب باشم . 3 هفته ای هم هست که دیگه فرنی و بیسکوئیت مادر میخوره. اما شیطون وروجک بیسکوئیت رو بیشتر دوست داره. از این هفته هم دیگه سرلاک و حریره بادوم رو شروع میکنم ایشااله. مانی با بیسکوئیتش البته از ذوقش اونقدر تکون خورد که نمیشد ازش گرفت   نوید   مانی     فرید (پسر عموهای دوقلو مامان مانی)   ...
6 شهريور 1390

دلم خیلی گرفته...

      حالم بده ه ه ه ه ه غصه دارم دلم گرفته دلم برات تنگ شده دوستت دارم   دیوونه شدم از بس از وقتی که فهمیدم داری میایی به روزی فکر کردم که باید برگردم سرکار و مجبورم چند ساعت در روز، ازت دور بشم.  توی این چند ماه خیلی شبها که تو خواب بودی بالای سرت نشستم و به صورت ماهت زل زدم و اشک ریختم . امشب دیگه نتونستم . اونقدر دلم گرفته بود که یه دفعه زدم زیر گریه بیچاره نیما خیلی ترسید فکر کرد چیزی شده . اما اون نمی تونه  جای من باشه...  فقط خودم میدونم چقدر حالم بده ه ه ه ه ه     ...
3 شهريور 1390

دلخوشی من و بابا...

                                                               حالا دیگه تموم دلخوشی زندگیم شدی...هیچ وقت فکر نمی کردم چیزی تو این دنیا اینقدر پا بندم کنه..خدا رو شاکرم برای بودنت... حالا وقتی خودم رو تو چشمهای پاک و معصومت موقع شیر خوردن می بینم از گناهکار بودن خودم شرمسار می شم و دعا می کنم خدا ب...
29 مرداد 1390

روزهای فراموش نشدنی...

  بعضی از تصاویر هستند که تو زندگی ما آدمها هیچ وقت از ذهن پاک نمیشن ...منم توی ذهنم از این تصاویر کم ندارم ...اما تصاویری که این روزها جلوی چشمهام رژه میرن شیرینن و خواستنی... یکی از این تصاویر مربوط به زمانیه که برای بار اول در آغوشم گذاشتنت و تنها خدا می دونه که چه حسی بود.. بارها سعی کردم برای بقیه توضیح بدم اما می دونم که نتونستم حس واقعیم رو منتقل کنم.... یاد اون صورت سرخ و نرم  که میوفتم قندی توی این دل آب می شه که شیرینیش رو تا قبل ازاین نچشیده بودم... تصویر دیگه تصویر شیر خوردنهای شبانه ست....شبها میشی ماهی کوچیک اتاقمون...ماهیی که به دنبال خوردن شیر دهنش رو باز و بسته م...
26 مرداد 1390

شمارش روزهای زندگی ...

    هیچ وقت اینجوری به شمارش روزهای زندگیم فکر نکرده بودم...الان که روزهای با تو بودن و با تو زندگی کردن رو می شمارم گذران عمر برام نمایان تر می شه و شرمنده تر از این که این عمر عجب میگذره و من غافل. تا وقتی حادثه ای شیرین مثل حضور تو نبود ، برام گذر این روزها هم مهم نبود... روزها و زندگی به روزمرگی می رسید وقتی نبودی و حالا که هستی شیرینی این روزها رو برام ثبت می کنی... هر روز با روز قبل فرق می کنی، بزرگ تر می شی، کارهای با مزه تر انجام می دی ... بعد از اومدنت به جرات می تونم بگم تا امروز هیچ دو روزی شبیه هم نبوده برام ...  لذت دنیا رو می برم  وقتی به ...
25 مرداد 1390