خدا رو شکر...
مانی جونم
امروز وقتی داشتم باهات بازی می کردم ، اون پنجه های خوشگل کوچولوتو کرده بودی لای موهام و داشتی با تعجب باهاشون بازی می کردی . اونقدر از این کار تو لذت بردم که اشکم سرازیر شد و هزار بار خدا رو شکر کردم.
تمام بدنم مور مور شد از این احساس .
یاد اون روزهایی افتادم که هنوز توی دلم بودی و با تکون خوردنت اولین احساس مادر بودن رو به من دادی .
دلم برای اون روزها تنگ شده.
وقتی داشتم دستهای کوچولوتو نگاه می کردم ، دیدم هر دستت 5 تا انگشت داره و هر انگشتت 3 بند.
و همین برای شکر گذاری خدا کافی بود...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


خدا رو شکر... 

