مانیمانی، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

❤ مانی...تنها بهانه زیستن ❤

مانی در یکسالگی...

مانی عزیزم دیگه یک سالش تموم شده و ماشااله برای خودش آقایی شده. الان دیگه حسابی راه میره و شیطونی میکنه. 8 تا دندون سفیدخوشگل توی دهنش داره. هزار ماشااله پسر خوش خنده و خوش اخلاقیه. روابط عمومی خوبی داره.هر روز صبح ساعت 6 و نیم بیدار میشه و با هم میری م خونه بابایی و مامانی البته موقع جدا شدن هر روز یه کم گریه میکنه ،الهی بمیرم براش. مامانم حسابی ازش مراقبت میکنه و البته بابایی ، خاله ها و دائی جون. تولدش هم با حضور مهمونای عزیزمون خوش گذشت که ایشااله عکس کادو ها و کیکش رو هم میزارم. ...
17 اسفند 1390

مرواریدهای جدید مبارک قند عسل...

به سلامتی دندون 7 و 8 هم در پایان 11 ماهگی جوونه زد. دیگه ماشااله پسرم کباب خور شده. البته این مدت به خاطر دندونش کم اشتها شده و هیچی نمیخوره. خیلی هم لاغر شده. اما عاشق میوه و مخصوصا خیار هست دقیقااااااااااااااا مثل خودم. خوشگلم فردا تولدته، اما امسال تصمیم گرفتیم تولدت رو 3 نفری برگزار کنیم یعنی من و بابا نیما و خودت. البته حتما مهمون خواهیم داشت ولی خب رسماً دعوت نکردیم. بابایی برات یه کیک خوشگل سفارش داده و کلی بادکنک و ریسه برای تزئین خونه گرفته.امیدوارم به خودمون و هر مهمونی که تشریف آورد خوش بگذره...     ...
11 اسفند 1390

سورپرایزززززز

  دوست جونا به زودی منتظر یه سورپرایز بزرگ باشین !!!!! اگه خیلی دوست دارین بدونین چیه پس بهمون سر بزنین تا این پست مهم رو از دست ندین!!!! تا پست بعدی خداحافظظظظظظظظظظظ ...
23 بهمن 1390

دندون 5 و 6

١٧ بهمن 1390 ، دو تا مروارید سفید از فک بالا توی دهن خوشگلت جوونه زد. که شد 6 تا دندون. الهی قربونت بشم چند وقت بود حسابی بی اشتها شده بودی و اصلا شیر و غذا نمیخوردی توی دو ماه گذشته هم خیلی کم، وزن اضافه کرده بودی. حالا فهمیدم بخاطر دندونت بوده جیگررررررم. مانی جونم الهی برات بمیرم که مجبوری صبح زود بیدار بشی تا من برم سرکار. صبح که میشه از خودم بدم میاد ... دلم میخواد بخوابم کنارت بغلت کنم تا خودت هر وقت از خواب سیر شدی بیدار بشی.وقتی چشمای خوشگلتو باز میکنی منو کنارت ببینی... دلم میخواد از صبح تا شب پیشت باشم با هم بازی کنیم... بعضی وقتا فکر میکنم دیگه نرم سرکار، ولی اطرافیان منصرفم میکنن میگن حیفه ..میگن کار کردنت ...
19 بهمن 1390

به دنیای کودکیت میبالم ....

  جان مادر عزیز دوست داشتنی این همه روزم ... مهربانٍ دنیای کودکی بی غرض ... از حس بی مثال غبطه خوردنم به دنیای بی مثال کودکیت می نگارم اینبار ... از شوق وصف ناپذیرت ...    از اینکه این روزها به نانوشته بودن لوح از سفید سفیدترت ، پی میبرم ... اینکه برای تو در دنیای رنگها و اسباب بازیهایت ، بد وجود ندارد ... اینکه تو از صدای شکستن به وجد میایی ، به حساب کار پیروز مندانه خود میگذاری ...  اینکه یک شیشه عطر جدید nt blanc باشد یا یک سری لیوان سرویس انتخاب شده با وسواس .. یا یک شی شیشه ای بی ارزش ، تو صدایش را دوست داری !! دستانت را به هم میکوبی و هیجان مطلق ... ...
17 بهمن 1390