کابوس مادرانه...
صبح روزی که مجبوری بچه اندکی مریضت
رو بذاری پیش مادربزرگش و راهی کار بشی، انگار داری توی رینگ با خودت بوکس بازی میکنی.
یه مشتت رو میکوبی اون سوی صورتت که «آخه این بچه تب داره 
میدونم کمه، اما اگه بالا بره چی؟ من باید بالای سرش باشم.»
اون یکی مشتت بالا میاد و میکوبه این سوی صورتت
که «همکارت هم امروز نیست. قول دادی کاری برای شنبه نمونه .»
باز این مشت که " ببین نفس نفس میزنه..." و باز اون یکی مشت فرود میاد توی چشمت
که «چارهای نداری. مجبوری...»
مهم نیست که کی برنده میشه. این کتک کاری تا آخر روز ادامه داره
و دست آخر اون چیزی که له و لورده میشه، صورت توست.
امروز صورتم بدجوری درد میکنه...
پی نوشت؛ روزهای مادرانه
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


کابوس مادرانه... 

