مانیمانی، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

❤ مانی...تنها بهانه زیستن ❤

کابوس مادرانه...

1390/4/22 17:01
نویسنده : ღ نانی ღ
644 بازدید
اشتراک گذاری

 

نایت اسکین

صبح روزی که مجبوری بچه اندکی مریضت Smileyرو بذاری پیش مادربزرگش و راهی کار بشی، انگار داری توی رینگ با خودت بوکس بازی می‎کنی.

 یه مشتت رو می‎کوبی اون سوی صورتت که «آخه این بچه تب داره Smiley

می‎دونم کمه، اما اگه بالا بره چی؟ من باید بالای سرش باشم.»

 اون یکی مشتت بالا میاد و می‎کوبه  این سوی صورتت که «همکارت هم امروز نیست. قول دادی کاری برای شنبه نمونه .»

 باز این مشت که " ببین نفس نفس می‎زنه..." و باز اون  یکی مشت فرود   میاد توی چشمت که «چاره‎ای نداری. مجبوری...»

مهم نیست که کی برنده می‎شه. این کتک کاری تا آخر روز ادامه داره و دست آخر اون چیزی که له و لورده می‎شه، صورت توست.

امروز صورتم بدجوری درد می‎کنه...

 

 پی نوشت؛ روزهای مادرانه

نایت اسکیننایت اسکین

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

بابا هومن
22 تیر 90 17:47
ایشالا مانی کوچولو زود تر خوب بشه


ممنون بابا هومن. ولی مانی جون خدا رو شکر حالش خوبه. این مطلب رو به عنوان دلوشته مادرانه گذاشتم برای مادرهای شاغل. چون خودم شاغل هستم و بعد از اتمام مرخصی باید برگردم سر کار و دائم کابوس اون روزها و جدا شدن از مانی رو می بینم
آرتین خان
23 تیر 90 6:46
سلام عزیزم
حال مانی جون چطوره؟


سلام سما جون. ممنون خوبه . گل پسر شما چطوره؟
ممنون که به ما سر میزنین
atefeh
26 تیر 90 23:31
عزیزم این کابوس رو من هم دارم.....خدا به همه مامانای این مدلی کمک کنه.مانی جون رو ببوس


ایشااله