مریضی مامان...

سلام مانی جونم. الان که دارم می نویسم مثل فرشته ها خوابیدی . البته حالم خیلی میزون نیست. آخه سه شنبه غروب یه ساعتی رفتم بیرون ، وقتی برگشتم همش سر گیجه و حالت تهوع داشتم . فکر کردم خوب میشم ولی تا صبح همونطور بودم. البته صبح دیگه خیلی حالم بد شد
اونقدر ضعف جسمانی داشتم که حتی نمیتونستم تو رو بغلم بگیرم، می ترسیدم بندازمت زمین . برای همین باهات حرف زدم و ازت خواهش کردم که مامانو اذیت نکنی تا استراحت کنم . الهی قربونت برم هزار تا ، که خیلی خوب فهمیدی و دیروز بعد از اینکه صبح بردمت حموم همش خواب بودی تا ساعت 2 که نیما اومد خودت بیدار شدی.
بعد هم بابا فشارمو گرفت خیلی پائین بود . زودی تو رو بردیم بالا پیش مامانی و بابایی بعد هم رفتیم دکتر
. فشارم 8 بود سریع آقای دکتر یه سرم بالا برنده فشار با چند آمپول برام نسخه کرد . خلاصه بعد از تزریق
که حالم بهتر شد اومدیم خونه، دلم برات یه ذره شده بود. مامانی گفت مانی بمونه همینجا تو برو استراحت کن بعد هم شام بیائین بالا. ولی دلم طاقت دوریتو نداشت لباسمو عوض کردم و اومدم پیشت.
آرزو میکنم هیچوقت هیچ مامانی مریض نشه تا بتونه همیشه با سلامتی از بچه هاش نگهداری کنه و همیشه پر انرژی باشه



مریضی مامان...
