مانیمانی، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره

❤ مانی...تنها بهانه زیستن ❤

احساس غرور

سلام عسل مامان ، جیگر بابا میدونم حالت خوبه آخه خیلی تو دلم ورجه   وورجه میکنی . خیلی لذت بخشه یه حس عجیب و دوست داشتنی که تجربه اون برای اولین بار خیلی شیرینه ... احساس غرور میکنم که مردها نمیتونن این حس رو تجربه کنن و اون مخصوص مادرهاست . البته سختی هم زیاد داره مثل اون سه ماه اول که من اونقدر حالم بد بود که نمیتونستم لب به غذا بزنم و همش حالم بد میشد حتی به بوی نیما هم ویار داشتم و حالم بد می شد.    ...
23 آبان 1390

یه روز برفی...

از اونجایی که من عاشق برف هستم، هفته پیش که برف حسابی بارید چند تا عکس گرفتم  که موقع عکس گرفتن 3 تا دوست مهربون هم با من همراهی کردن که برای تشکر عکسشونو میذارم اینجا...   چشمتون روز بد نبینه  حسابی رفته بودم تو حس و داشتم از برف لذت میبردم و مثلا عکاسی میکردم که یه دفعه دیدم 3 تا سگ کنارم و در فاصله یک قدمی من ایستادن و زل زدن به من... دیگه نمیدونستم چیکار کنم فقط برای اینکه پیش اونا کم نیارم و وانمود کنم نترسیدم همونجوری ایستادم و ازشون عکس گرفتم . ...
20 آبان 1390

تغییرات جدید مانی جوجو...

  فندق شیطون مدتیه که خوب میشینی و نیازی به تکیه گاه نداری ولی به نشستن راضی نیستی چون دائم سر پا هستی و با گرفتن وسایل اطرافت بلند میشی و چند تا قدم برمیداری .خدا رو شکر ماشااله هزار ماشااله نسبت به هم سن های خودت زودتر پیشرفت میکنی.الهی قربونت بشه مامان خودش تنهایی...  تازه چند روزی هست که بعد از بلند شدن دستاتو ، ول میکنی و یه کم بدون کمک می ایستی. قربون اون پاهای مردونه ت بشم . راستی راستی راستی  امروز مروارید سوم هم به سلامتی جوونه زده اما یه کم اذیتت میکنه فکر کنم درد داری برای همین  بهانه می گیری . فدای اون خنده های خوشگلت بشم خودم خودم خودم... ...
16 آبان 1390

عاشقتونم...

سه شنبه یعنی 3 آبان تولد 23 سالگی داداش یکی یدونم بود . هر چند رفتیم پیشش و کادوشم تقدیم کردیم ولی بازم اینجا یه تبریک مخصوص بهش میگم. " داداشی خوشگلم تولدت مبارک " آقا داود یعنی داداش جون من و دائی جون مانی جوجو ، ته تغاری خونه س ، البته اینم بگم برای خودش آقای مهندسه و الانم داره آماده میشه برای کنکور ارشد. ایشااله همیشه موفق و پیروز باشه. دوستت دارم خیلی زیاد   ...
5 آبان 1390