مانیمانی، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

❤ مانی...تنها بهانه زیستن ❤

عکسهای مانی کوچولو

 البته چون با موبایل عکس گرفتم خیلی کیفیت خوبی ندارن . ولی چون میدونم بعضی از دوستان میخوان زودتر عکس نی نی ما رو ببینن فعلا به همین عکسها قناعت کردیم تا بعد...  اولین روز تولد مانی ۱۲/۱۲/۱۳۸۹ ...
14 فروردين 1390

سفره هفت سین سال 1390

قول داده بودم عکس سفره هفت سین امسال رو که مانی کوچو هم کنار ما هست، بذارم تو وبلاگ تا یادگاری بمونه.  اینم از عکسهای امسال... ...
14 فروردين 1390

روز تولد تو ، روز تولد دوباره من و بابا

      پنجشنبه 1389/12/12 ساعت 45/6 صبح  رسیدیم بیمارستان . خیلی نگران بودم و از طرفی هم هیجان زده و خوشحال و مشتاق دیدن فرشته ای که 9 ماه با من زندگی کرد و جزئی از وجودم شده بود . موجودی که من هنوز ندیده بودمش ولی  دیوانه وار عاشقش بودم ، حالا قرار بود  اونو بغلش کنم .    به اتفاقاتی که قرار بود بیفته فکر میکردم  . همه چیز برام غریب بود .   ساعت 30/7 با همه خداحافظی کردم و رفتم بلوک زایمان  ، وجودم پر از شوق بود ، من نفر سومی بودم که باید آماده میشدم برای عمل  . تا ساعت 9 منتظر موندم هنوز بابا نیما رو ندیده بودم آخه رفته بود دنبال کارهای پذیر...
25 اسفند 1389

پسر برفی

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm...
18 اسفند 1389

فردای قشنگ...

  سلام پسر نازم . مثل اینکه واقعا به خودم رفتی ، خیلی عجولی و می خوایی زودتر بیایی پیش منو بابایی . آخه قرار بود ۲ فروردین بیایی پیشمون . با شیطونیای شما خانوم دکتر گفت ۱۴ اسفند باید زایمان کنم ولی بازم اونقدر نی نی ما عجوله که امروز دکتر گفت فردا حتما باید برم بیمارستان برای عمل . خیلی شب به یادموندنی شده . من و بابا نیما هم خوشحالیم و هم از هیجان نمیتونیم بخوابیم . همه برنامه ریزی من به هم خورد البته مشکلی نیست فقط مجبورم تا صبح بیدار بمونم کارهامو ردیف کنم. ساعت ۳۰/۶ صبح باید بیمارستان باشم. بعدا میام کامل خاطره بهترین روز زندگیمو برات می نویسم... ادامه دارد... ...
11 اسفند 1389

عید همه مبارک...

                                    سلام فندقم ، عزیز دلم ، عسل مامان     مانی خوشگلم دیگه طاقتم تموم شده... زود باش دیگه همه منتظرت هستن راستی امروز ، روز عیده ، روز ولادت یه مرد خیلی بزرگ ، پیامبر خوب و مهربونمون حضرت محمد"ص " . همه جا جشن و چراغونیه ، جات خیلی خالیه . معمولا همچین روزهایی  دلم میخواد برم امامزاده آخه زیارت خیلی می چسبه . آدم یه حس نزدیکی بیشتری با خداش داره و راحت تر می تونه خواسته هاشو بگه .  ...
9 اسفند 1389

خرید عید

  سلام عشقم . خوبی مامانی؟ خب معلومه که خوبی ، دیشب تا ساعت  ۳ و نیم  صبح بیدار بودی نذاشتی بخوابم . صبح که بیدار شدم کلی بابا نیما مسخره ام کرد   چشمهام اونقدر پف کرده بود که دیگه باز نمیشد. خیلی خنده دار شده بودم.   تازه قرار بود امروز با بابایی بریم  صبحونه حلیم بخوریم ، بعدش هم  بریم جمعه بازار  . جمعه بازار چیزهای سنتی و قدیمی داره . منم میخواستم یه سری ظروف لعابی آبی فیروزه ای بگیرم با رومیزی برای هفت سین عید . ساعت ۸ و نیم رفتیم یه جا نشستیم حلیم خوردیم . خیلی بهم چسبید . بعدش هم رفتیم جمعه بازار . خیلی شلوغ بود ، همه جا ...
6 اسفند 1389

تعیین روز زایمان...

    سلام عسلم میدونم که حالت خیلی خوبه . آخه این روزا دیگه خیلی تکون تکون میخوری . فکر کنم تو بیشتر از من و بابایی هیجان داری... فندقم بیا که بی صبرانه منتظرت هستیم... امروز رفتم برای سونوگرافی تا خانوم دکتر ببینه در چه وضعیتی هستی . آیا می تونیم تا ۲ فروردین صبر کنیم یا نه؟  بعد از انجام سونوگرافی خانوم دکتر گفت حالت خوبه خوبه وزنت هم شده ۲۸۰۶ گرم . خدا رو شکر کردم که سالم و سلامتی . ولی بدلیل مشکلی که قبلا گفته بودم باید زودتر زایمان کنم و خانوم دکتر مهربون گفت ۱۴ اسفند ماه ساعت ۳۰/۶ صبح ناشتا باید برم بیمارستان عرفان بخش زایمان . خیلی هیجان زده شدم . هم نگرانم ، هم خوشحال. نمیدونم یعنی یه ...
5 اسفند 1389

شب ، من و خدایم ...

    خدايا توی   اين وقت شب، ايستاده ام زير آسمان تو ، كه عكس سوسوي ستاره هاش توي درياي چشام افتاده ، دودل بودم كه بيام يا نه . يه دلمو گذاشتم اون پايين ، پايين ، پايين.  اما اون يكي دلمو كه مهرش كردند براي ورود به حريم كبريائيت گرفتم لابه لاي انگشتام،   مي بيني تپش تند و يكنواختش رو؟ اي عزيز من حالاايستاده ام اينجا زير آسمون زيباي تو و مي دونم حتي اگر آهسته تر از بال زدن سنجاقكها از ته دلم به تو سلام كنم مي شنوي كه جوابمو بدي و همين براي من كافيه . حالا بذار آغاز كنم مثنوي گريستن رو . بذار بگم اون پايين وقتي يك قدم از تو فاصله مي گيرم چقدر زود گلدون احساسم زرد و پژمرده مي شه . ...
29 بهمن 1389