مانیمانی، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

❤ مانی...تنها بهانه زیستن ❤

عسل مامان ، جیگر بابا ، دو ماهگیت مبارک...

راستی عزیزم امروز یه مناسبت دیگه هم هست، " روز معلم " . از دیشب دلم خیلی گرفته یاد اون روزهایی افتادم که مدرسه می رفتم ، یاد دوستهای یکرنگ  بچگی ، ابتدایی که بودم از شب قبل تصمیم میگرفتم که صبح با مامانی بریم گل فروشی تا برای معلمم گل بخرم... وای خدا چه حسی داشت .گلهای رز قرمز با گلهای عروس سفید و ریز با شیویدیهای سبز که دور و بر اونا چیده می شد با یه روبان صورتی که تمامش عشق بود و عشق ...  انگار همین دیروز بود .دلم برای اون روزها خیلی تنگ میشه... باورم نمیشه الان من اونقدر بزرگ شدم که خودم یه بچه دارم و چند ساله دیگه باید با پسرم برم گلفروشی تا برای معلمش گل بخریم...     &...
22 ارديبهشت 1390

واکسن دو ماهگی

  عزیز مامان امروز با عمه جون رفتیم واکسن زدیم . خیلی نگران بودم ولی خدا رو شکر از اونجایی که پسر صبور و مقاومی هستی  ،تحمل کردی و مشکلی پیش نیومد. الان هم آروم خوابیدی . آخه وقتی توی دلم بودی همش ذکر میگفتم ، مخصوصا  اینکه  دائم سوره والعصر رو می خوندم تا پسرم صبور بشه . مثل اینکه تاثیر خودشو گذاشته و ماشااله پسر ساکت و آرومی هستی و اصلا مامان رو اذیت نمیکنی... خیلی دوستت دارم جوجو راستی قد و وزنت رو هم  اندازه گرفتن. خیلی خوشحال شدم . قد نازت شده ٥٨ سانتی متر و وزنت هم ٥ کیلو  ٦٠٠ گرم. خدا رو شکر رشدت خیلی خوب بوده. ایشااله همیشه سلامت باشی پسر گلم     ...
22 ارديبهشت 1390

سال نو مبارک

از وقتی مانی کوچولو اومده توی زندگی من و نیما یه کم سرمون  شلوغ  شده دیگه وقت نمی کنم مثل قبل ، هر روز بیام وبلاگمون رو به روز کنم، البته همه چیز خیلی قشنگتر از قبل شده و حالا ما یه فرشته کوچولو داریم که تمام انگیزه زندگی ما اونه. شروع سال ۹۰ برای من و  نیما خیلی خوب بود . امیدوارم امسال برای همه نی نی وبلاگیها سال خوب و پر برکتی همراه با سلامتی  باشه.   در دلت نور امید در سرت شور بهار خانه ات گرم ز مهر گریه ات از سر شوق خنده ات از ته دل روزگارت خوش باد سال نو مبارک   ...
21 ارديبهشت 1390

نامه ای برای پسر عزیزمون مانی... از طرف مامان و بابا

  آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی...صبور باش و مرا درک کن  اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف میکنم....و یا هنگامیکه نمیتوانم لباسهایم را بپوشم...صبور باش و زمانی را به یاد آور که همین کارها را به تو یاد می دادم. اگر زمانی که صحبت میکنم حرفهایم تکراری است و کلماتی را چندین بار تکرار میکنم...صبور باش و حرفهایم را قطع نکن و به حرفهایم گوش فرا بده.... وقتی نمی خواهم حمام کنم ....نه مرا سرزنش کن و نه شرمنده...زمانی را بیاد آور که تو را با هزار و یک بهانه وادار میکردم که حمام کنی. وقتی بی خبری ام  را از پیشرفتها و دنیای امروز می بینی...با لبخند تمسخر آمیز به من ننگر. وقتی حافظه ام یاری نمیکند و کلم...
8 ارديبهشت 1390

شب بیداری با مانی کوچولو

این روزها اصلا صبح و شبم معلوم نیست . آخه دائم بیدارم . مانی جوجو معمولا روزها می خوابه و شبها بیداره و دوست داره منم کنارش بیدار بشینم .  ساعت 7 تا 30/9 صبح و 2 تا 4 عصر و 7 تا 30/9 شب می خوابه که من مجبورم توی اون ساعتها به آشپزی و کارهای خونه رسیدگی کنم بنابراین در کل شبانه روز به جرات میتونم بگم 2 ساعت هم نمیخوابم.  البته وقتی مانی یه لبخند کوچولو می زنه همه این بی خوابی و خستگیها یادم میره . محکم تو بغلم فشارش میدم تا جیغ می زنه بعد هم بوسه بارونش میکنم . امیدوارم هیچ وقت این روزها یادش نره... همش نگران اینم که 6 ماه مرخصی که تموم بشه چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وقتی برای کاری یک ساعت میر...
27 فروردين 1390

ختنه مانی جوجو

    سلام پسر گلم . راستش از وقتی اومدی دیگه وقت نمیکنم هر روز به وبلاگت سر بزنم و اتفاقات مهم و قشنگ خودمون رو بنویسم . اونقدر وقت منو پر کردی که اصلا به جز تو به هیچ چیز دیگه ای نمیتونم فکر کنم. البته اصلا ناراحت نیستم هاااااااااااااا . فقط یه کم روال زندگیم تغییر کرده که دارم سعی میکنم به حالت اول برگردم . راستی امروز با عمه نسیم رفتیم بیمارستان برای یه عمل کوچولو ( ختنه ) از صبح ساعت 6 باید ناشتا بودی . آخرین بار ساعت 6 شیر خوردی که تا 30/6 طول کشید . بعدش هم با عمه جون و بابایی رفتیم بیمارستان . اول یه آزمایش خون گرفتن   که چون من دلم نمیومد گریه تو رو ببینم با عمه...
27 فروردين 1390

چکاب یک ماهگی

امروز من و مانی البته به همراه مامان جون( مامان بابا نیما ) رفتیم برای چکاب و معاینات یک ماهگی .یعنی امروز مانی جوجو ۳۳ روزه شده.  از وقتی که از خونه حرکت کردیم آقا مانی خوابید تا وقتی نوبتش رسید برای گرفتن وزن و قد و... وااااااااااااااااای خدا جون باورم نمی شد اون جوجو که  موقع تولدش اونقدر کوچولو و ریزه میزه بود (۲۶۱۰ گرم ) حالا شده ۴۲۵۰ گرم ، قدش هم شده بود ۵۵ سانتیمتر . خانوم دکتر که خیلی راضی بود .   ماشااله چقدر زود میگذره . به همین سرعت زمان میره و یه روز میبینم که ایشااله  آقا مانی برای خودش مردی شده... امیدوارم همیشه سلامت باشه ... ...
16 فروردين 1390