مانیمانی، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

❤ مانی...تنها بهانه زیستن ❤

دل نوشته

  مهربان ساعت الآن دقیقا خواب است - و من و پهنه کاغذ بیدار روی تو در نظرم نقش نخست ، و خدا شاهد دیوانگی بنده بازیگوشش و خود او می داند ؛ که دلم آنقدر آغشته به توست ؛ که اگر از صف فردوس برین ، طیفی اندازه صد نور میسر سازد من به آن طیف نبخشم ، دانه ای از مویت   ...
25 خرداد 1390

برای پدرم

                                      پدرم ؛ دست های پینه بسته ات به من امید می بخشد و در نگاهت شفافیت را می بینم دوست دارم که شب هنگام، وقت آمدنت چشمانم را زیر پایت بگذارم و گُلی از مهربانی ها را تقدیمت دارم.                       سنگ صبور، پدرم! می خواهم فریاد بزنم تا کوهها بشنوند     &n...
25 خرداد 1390

حمام نیمروزی و چند تا عکس خوگشل.......هوم م م م

  امروز با مانی جوجو رفتیم حموم.   البته حموم که نه ، بیشتر آب تنی بود . آخه خیلی آبو دوست داره . خیلی آروم توی وانش می شینه و البته شیطونی میکنه . اونقدر پاهاشو توی آب بالا و پائین زد که منم حسابی خیس شدم . حالش حسابی سر جا اومده بود  اصلا یه جا بند نمیشد تا بتونم یه دونه عکس درست و حسابی بگیرم. خلاصه با کلی مشقت چند تا تونستم شکار کنم . بعدش هم شیرشو خورد و خوابش برد . تازگیها یاد گرفته خودش غلت میزنه و عادت داره به پهلو بخوابه .             ...
24 خرداد 1390

دل نوشته...

    اي همه لحظه هاي من از تو پر ،از تو شاد، از تو اميدوار... هيچ نعمتي بزرگتر از تو بر من نازل  نشده است... هيچ شادي اي بي حضور تو كامل نيست ... خدايا سپاس كه تكه اي از وجودت را به من بخشيدي، كمكم كن تا شايسته امانتت باشم    مانی جان ، عزيزم يكروز ميان اين نوشته هاي بي آغاز و بي پايان من ،گم مي شوي ميدانم ...و ميخواهي كسي را جستجو كني كه مادر توست آن روزها شك نكن كه همه چيز مني ،شك نكن كه لبخندت هميشه بهترين بهانه من است براي بودن و خانه بي تو چقدر عميقا سوت و كور است . دلبندم دوستت دارم حضورت شفاف ترين تجريه زندگي من بوده ممنونم كه مرا از اين تجريه لبريز كردي........
22 خرداد 1390

تقدیم به مامان مانی

  چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس… و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز… روز میلاد… روز تو! روزی که تو آغاز شدی! همسرم، همه هستی ام تولدت مبارک.            "نیمایوشی " ...
20 خرداد 1390

کادو تولدم

  سلام جوجو الان خوابیدی و من از ذوقم نشستم پای اینترنت و دارم با سرعت بالای اون حال میکنم . آخه من بصورت Dial up  و با سرعت خیلی کم به اینترنت وصل میشدم و برام خیلی سخت بود . باید ساعتها میشستم پای سیستم تا یه مطلب برات بنویسم و وبلاگ رو آپ کنم . دیشب از نیما یه کادو خوب گرفتم ، اونم اینترنت پر سرعت بود . برای همینم از ذوقم تا ساعت 30/2 نصفه شب پای اینترنت بودم و کیف می کردم .  البته دیشب مامان جون و عمه نسیم و بابا نیما منو غافلگیر کردن . برام کیک گرفته بودن و روی اون هم یه شمع با عدد 30 گذاشته بودن و البته کادو که یکی از اونها که خیلی خیلی خوشحالم کرد کادوی عمه نسیم بود . آخه شمال که بودی...
20 خرداد 1390

تولد مامان مانی

   تولدم مبارک   سلام کلوچه مامان ، امروز حالم خیلی خوبه ، آخه امروز روز تولدمه  . وارد سی امین سال زندگیم  میشم . یعنی سی تا بهار گذشت . سال گذشته فکر نمیکردم امسال روز تولدم، تو ، توی بغلم باشی و با هم عکس یادگاری بگیریم . همیشه وقتی به روز تولدم نزدیک میشم خیلی ذوق دارم . دوست دارم روز تولدم طولانی ترین روز سال باشه ، دلم می خواد اصلا شب نشه و توی همون روز بمونم . نمیدونم چرا ولی این حس رو هر سال داشتم .  یه چیز دیگه ، هنوز تو تولد 20 سالگیم موندم ، اصلا فکر نمیکنم که دارم بزرگ میشم و سنم بالاتر رفته . هنوز اون حس و حال 20 سالگی رو دارم . البته این حس رو خیلی دوست دارم و بد...
20 خرداد 1390