مانیمانی، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

❤ مانی...تنها بهانه زیستن ❤

روزهای مادرانه...

روزهای مادرانه ، روزهای  شگفت انگیزی ست که زنهای بسیاری آن را تجربه کرده اند. روزهایی که مثل یک راز بزرگ سالهاست در دلهای مادران زمین مانده و به دخترانشان رسیده. رازهایی که هیچ کس جز خودشان و خدا چیزی از آن نمی دانند.      چه کسی فکرش را می‌کرد روزی دیدن یک تصویر سیاه وسفید و لرزان توی یک مانیتور بتواند اشک شوق از چشم‌های من سرازیر کند؟ چه وقت ممکن بود به این فکر کرده باشم که تپیدن یک قلب کوچک یا باز و بسته شدن 5 تا انگشت مینیاتوری این قدر برایم مهم می‌شود؟ هیچ‌کس. هرگز.   شلوارهای بارداری با شکمهایی از جنس تریکو.  قدم های سنگین. هن و هن موقع بالا رفتن از پله. دویدن به س...
20 تير 1390

صدای زندگی...

این صدا ، بهترین آهنگی بود که توی زندگیمون  شنیدیم... اگه دوست دارین شما هم گوش بدین ، اول صدای موسیقی لایت رو قطع کنید و بعد این رو play کنید. (ضمنا مانی جون زحمت این کارو بابا نیما کشیده)   ...
19 تير 1390

شعر کودکانه...

  خانه   یک خانه داریم مانند گلدان گلهای خانه بابا و مامان من دوست دارم پروانه باشم فرزند خوب این خانه باشم دائم بگردم اینجا و آنجا دور و بر آن گلهای زیبا ...
18 تير 1390

شعری که منو مانی با هم می خونیم...

  اتل متل گرگه اومد تو گله    هی دمشو تکون داد  دندوناشو نشون داد      داد کشید و هوار کرد چوپون ما فرار کرد        یه بز پرید اینجا یه بز پرید اونجا گرگه به دنبال بزها تو صحرا     یکدفعه افتاد و دمش کنده شد گله پر از خنده شد ...
16 تير 1390