مانیمانی، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

❤ مانی...تنها بهانه زیستن ❤

صدای زندگی...

این صدا ، بهترین آهنگی بود که توی زندگیمون  شنیدیم... اگه دوست دارین شما هم گوش بدین ، اول صدای موسیقی لایت رو قطع کنید و بعد این رو play کنید. (ضمنا مانی جون زحمت این کارو بابا نیما کشیده)   ...
19 تير 1390

شعر کودکانه...

  خانه   یک خانه داریم مانند گلدان گلهای خانه بابا و مامان من دوست دارم پروانه باشم فرزند خوب این خانه باشم دائم بگردم اینجا و آنجا دور و بر آن گلهای زیبا ...
18 تير 1390

شعری که منو مانی با هم می خونیم...

  اتل متل گرگه اومد تو گله    هی دمشو تکون داد  دندوناشو نشون داد      داد کشید و هوار کرد چوپون ما فرار کرد        یه بز پرید اینجا یه بز پرید اونجا گرگه به دنبال بزها تو صحرا     یکدفعه افتاد و دمش کنده شد گله پر از خنده شد ...
16 تير 1390

دل نوشته

  همیشه توی ذهنم مادر کلمه مقدسی بود کلمه ای بزرگ و قابل ستایش... امروز وقتی نگاهم کرد و با همه اعضای صورتش خندید ... توی چشماش زل زدم...  یعنی من مادرش هستم! دلم لرزید ... خودم را کوچک تر از این کلمه دیدم... دلم براش سوخت ... به خودم قول دادم بزرگ شوم... آن قدر بزرگ که لایق این کلمه باشم. ...
14 تير 1390

وقتی مادر باشی می شود.............!

  مگر میشود میان خود و دیگری ، دیگری را انتخاب کرد ! حُب به خویشتن پس چه میشود...؟! مگر میشود به خاطر دیگری ساعت ها بیدار ماند ، خواب را در خواب دید و باز با مهربانی به او لبخند زد...؟! خستگی و عدم هوشیاری پس چه میشود ...! مگر میشود تحصیل... دانشگاه .... و کار را رد کرد و با غرور مشق عاشقی نوشت؟! غنیمت شمردن فرصت ها پس چه میشود..! مگر میشود در چند کار تقسیم شد و همه را درست انجام داد..!  قانون یک دست و دو هندوانه پس چه میشود..؟!  آری : . . . وقتی مادر باشی میشود......... ! ...
13 تير 1390