ديشب در منتهاي خستگي از سر كار برميگشتم؛ سوار اتويوس بودم...
ديشب در منتهاي خستگي از سر كار برميگشتم؛ سوار اتويوس بودم. نسبتا خلوت بود. دو تا خانم مانتويي شيك هم كنار من نشسته بودند. سرم چسبيده به شيشه اتوبوس؛ مشغول تماشاي بيرون. يه خانمه باردار داشت تو طول پياده راه ميرفت ؛ كه بخاطر بارداري احتماله زياد دوقلو شكمش خيلي بزرگ بود و خوب ناخود آگاه نگاه ادم ميرفت سمتش؛ نگاهمو كه از خانم باردار تو خيابون آوردم سمت پليرم ؛ كه يكدفعه صداي داد و بيداد خانم هاي بغل دستي ام؛ دوباره مسير نگاهمو عوض كرد زنيكه عوضي خجالت نميكشه با اين وضعيت مياد تو خيابون اينا تقصيره شوهراشونه؛ اگه غيرت داشتن كه وضع اين نبود ما كه زنيم بش نگا ميكنيم ديگه واي به حال بقيه ميميره يه چاد...
نویسنده :
ღ نانی ღ
9:14






