مانیمانی، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

❤ مانی...تنها بهانه زیستن ❤

ديشب در منتهاي خستگي از سر كار برميگشتم؛ سوار اتويوس بودم...

ديشب در منتهاي خستگي از سر كار برميگشتم؛ سوار اتويوس بودم. نسبتا خلوت بود. دو تا خانم مانتويي شيك هم كنار من نشسته بودند. سرم چسبيده به شيشه اتوبوس؛ مشغول تماشاي بيرون. يه خانمه باردار داشت تو طول پياده راه ميرفت ؛ كه بخاطر بارداري احتماله زياد دوقلو شكمش خيلي بزرگ بود و خوب ناخود آگاه نگاه ادم ميرفت سمتش؛ نگاهمو كه از خانم باردار تو خيابون آوردم سمت پليرم ؛ كه يكدفعه صداي داد و بيداد خانم هاي بغل دستي ام؛ دوباره مسير نگاهمو عوض كرد  زنيكه عوضي خجالت نميكشه با اين وضعيت مياد تو خيابون  اينا تقصيره شوهراشونه؛ اگه غيرت داشتن كه وضع اين نبود  ما كه زنيم بش نگا ميكنيم ديگه واي به حال بقيه  ميميره يه چاد...
27 تير 1390

شیرین کاری آقا مانی...

امروز آقا مانی قرار بود که ساکت و آروم باشه تا مامانی یه کم به کاراش برسه. برای همین شیرشو دادم  و رفتم  که لباسشو بیارم عوض کنم. وقتی اومدم دیدم... به به ، به جای اینکه شیر بخوره غلت زده و داره با خودش حرف میزنه و اینم شیشه شیر که ...  هی با پاهاش می برد بالا هی میبرد پائین و بازی میکرد...     ...
24 تير 1390

مریضی مامان...

  سلام مانی جونم. الان که دارم می نویسم مثل فرشته ها خوابیدی . البته حالم خیلی میزون نیست. آخه سه شنبه غروب یه ساعتی رفتم بیرون ، وقتی برگشتم همش سر گیجه و حالت تهوع داشتم . فکر کردم خوب میشم ولی تا صبح همونطور بودم. البته صبح دیگه خیلی حالم بد شد اونقدر ضعف جسمانی داشتم که حتی نمیتونستم تو رو بغلم بگیرم، می ترسیدم بندازمت زمین . برای همین باهات حرف زدم و ازت خواهش کردم که مامانو اذیت نکنی  تا استراحت کنم . الهی قربونت برم هزار تا ، که خیلی خوب فهمیدی و دیروز بعد از اینکه صبح بردمت حموم همش خواب بودی تا ساعت 2 که نیما اومد خودت بیدار شدی. بعد هم بابا فشارمو گرفت خیلی پائین بود . زودی تو رو بردیم بالا پیش مامانی و بابایی...
23 تير 1390

کابوس مادرانه...

  صبح روزی که مجبوری بچه اندکی مریضت رو بذاری پیش مادربزرگش و راهی کار بشی، انگار داری توی رینگ با خودت بوکس بازی می‎کنی.  یه مشتت رو می‎کوبی اون سوی صورتت که «آخه این بچه تب داره می‎دونم کمه، اما اگه بالا بره چی؟ من باید بالای سرش باشم.»  اون یکی مشتت بالا میاد و می‎کوبه  این سوی صورتت که «همکارت هم امروز نیست. قول دادی کاری برای شنبه نمونه .»  باز این مشت که " ببین نفس نفس می‎زنه..." و باز اون  یکی مشت فرود   میاد توی چشمت که «چاره‎ای نداری. مجبوری...» مهم نیست که کی برنده می‎شه. ...
22 تير 1390

روزهای مادرانه...

روزهای مادرانه ، روزهای  شگفت انگیزی ست که زنهای بسیاری آن را تجربه کرده اند. روزهایی که مثل یک راز بزرگ سالهاست در دلهای مادران زمین مانده و به دخترانشان رسیده. رازهایی که هیچ کس جز خودشان و خدا چیزی از آن نمی دانند.      چه کسی فکرش را می‌کرد روزی دیدن یک تصویر سیاه وسفید و لرزان توی یک مانیتور بتواند اشک شوق از چشم‌های من سرازیر کند؟ چه وقت ممکن بود به این فکر کرده باشم که تپیدن یک قلب کوچک یا باز و بسته شدن 5 تا انگشت مینیاتوری این قدر برایم مهم می‌شود؟ هیچ‌کس. هرگز.   شلوارهای بارداری با شکمهایی از جنس تریکو.  قدم های سنگین. هن و هن موقع بالا رفتن از پله. دویدن به س...
20 تير 1390